خرید بک لینک
1403,, داره تموم میشه وقدر کم پست گذاشتم امسال.. دلم برای کوچیکی امیرمحمدم تنگ شده بود.. اومدم اینجا چند تا خاطره بخونم..‌زیاد نبود.. پسرکی که تا چندماه پیش نکران حرف زدنش بود الان دیگه راه افتاد.. دیگه با دوتا وروجک وقت اینجا اومدن ندارم..‌ یار هم نمیاد درگیره... امروز باهم روکش صندلی عوض کردیم..‌خوشم اومد ​​​​ تصمیم گرفتم بقیه خونه تکونی هم باهم انجام بدیم دوتایی قشنگه... بزنم به تخته یار غرغرو نیست ، بابام هر کاری انجام میداد جرات نمیکردیم بهش نزدیک بشیم ، فکر میکردم همه مردا اینطورین .. خدار

برچسب: نویسنده: آریا حیدری تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 8:30

، دو روز نبودیم دختری انگار دلش واسه عروسکاش تنگ شده..یک ساعته دار میخابونتشون..گذاشته رو پاش میگه چشش بازه...( چشم عروسک بسته نمیشه )یه خرگوش پارچه اییه کفشش به پاش دوخته میگه این بی ادبه کفششو در نمیاره،، اون یکی عروسک خانومه ،الان میگه مامان خرگوش نی نی و بیدار میکنه... بعد یواش در گوشش میگه گفتم..میگم عروسکا خابیدن بسه ، پسری رو پامه میگه مامان الکیه واقعی نیستن که نمیدونه واسه خواهرش خیلی واقعیه...میگم خرگوش بزار پیش نیی نی بخابه..میگه نه اذیتش می‌کنه میگه خرگوش بالش سرد می خواد...میخاد بگ

برچسب: نویسنده: آریا حیدری تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 8:30

آذر 1404 تو یک برهه ای زندگی با پستی و چالش اقتصادی ... اصلا نیمه دوم سال به ما نمیسازه هرچی تو نیمه اول جمع میکنیم بعد از دست میدیم..‌انشالله به خیر و خوشی تموم بشه..آقایی شبکاره داشتم با پسری حرفای قبل از خواب میزدیم‌راجع به خدا و آدم وحوا..برای اولین بار براش تعریف کردم..حرفای نمک دار میزد.. اول از همه گفت پس خدا خودشو چجوری درست کرد... بعد نشست خدا صدا زد می‌گفت چرا نمیاد پایین...‌ بعد گفتم همه جا هست صداش بزنی میشنوه... بعد موقعی که داشتم سوره توحید باعاش کار میکردم گفتم معنی اش اینه که خدا

برچسب: نویسنده: آریا حیدری تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 8:30

صفحه بندی